جمعه 8 آبان1388
سينما، رسانه، پيام
هــو المصور
اين مطلب براي مجموعه برنامه هاي" سينما، رسانه، پيام" در دانشكده ي علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي نوشته شده است و در واقع مقدمه اي براي اين طرح است. فصل اول اين طرح إن شاء الله دوشنبه۱۱ آبان۱۳۸۸ از ساعت ۱۳ تا ۱۵:۳۰ در دانشكده ي علوم اجتماعي و ارتباطات با نمايش فيلم آواز گنجشكها برگزار مي شود. منتقد اين برنامه استاد تابش(مدير مسوول و سردبير ماهنامه فيلم نگار) است. پوستر برنامه در ادامه مطلب موجود است. پذيراي حضور گرمتان هستيم.
آدرس: خيابان شريعتي- قبل از بزگراه شهيد همت- خيابان شهيد گل نبي- دانشكده ي علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي
مقدمه
يـكم.
سینما بیش از هر وسیله ارتباط جمعی و در ميان رسانه هاي جمعي بيش از ديگر رسانه هاي تصويري باعث جذب افکار و برانگیختن تصورات و اذهان مردم شده است.
فیلم های سینمایی در واقع پدیده ای فراتر از یک وسیله سرگرمی هستند. آنها نقش بلند مدتی را در شکل گیری فرهنگ بر عهده داشتند. شاید جذابیت های هر فیلم بیش از آنکه به تماشاگر در درک معناي اصلی فیلم کمک کند، مانع از تفکر او شود؛ ولی در ميان هیاهوها و جادوی سینما، این حقیقت نهفته است که صنعت سینما واقعا یک وسیله ارتباط جمعی مهم است. فیلمهای سینمایی علاوه بر آنکه یک وسیله ارتباط جمعی و نیروی اجتماعی هستند، در عین حال صنعتی عظیم و متنوع، و همچنین هنري انضمامي به شمار مي آیند. هنری كه در آن از ادبيات پيدا مي شود تا تئاتر و موسيقي.
دوم.
تا به حال از ديدگاه هاي مختلفي به سينما نگريسته شده است و بر اساس همين نگاه ها فيلم ها مورد نقد قرار گرفته اند. براي مثال آنگاه كه بازيگري، با نگاه بازيگري اش فيلمي را مي بيند، لاجرم نكات بازيگري فيلم را مورد نقد و بررسي قرار مي دهد. و يا برخي از منتقدان سينمايي كه با ديد هنري به سراغ فيلم مي روند در نقدشان نكات زيبايي شناسانه را لحاظ مي كنند.
اما در اين ميان اگر بخواهيم با ديد ارتباطي(communication) به سينما نگاه كنيم به چه قسمت هايي از فيلم بايد توجه كنيم؟ به بيان ديگر چه نكاتي از فيلم بايد برايمان مورد اهميت باشد؟
در واقع اگر با ديد ارتباطي به سينما نگاه كنيم مي توانيم با رويكرد معناشناسانه به سراغ آن برويم. يعني در فيلم به دنبال معنايي باشيم كه مخاطب دريافت مي كند. معناهايي كه در خودآگاه يا ناخودآگاه مخاطب وارد مي شود.
در نهايت نوع نقد ما بيشتر حول محور معناهاي فيلم است. و براي آنكه بتوانيم در نقد از بحث اصلي فيلم(از نظر ما) كه معنا باشد دور نشويم منتقداني دعوت مي كنيم كه در موضوع فيلم صاحب نظر هستند. نه آنانكه منتقد عام سينمايند(حرفه: منتقد). به عبارت ديگر آنكه در موضوع فيلم صاحب نظر است؛ صاحب توانايي و تخصص در مورد موضوع فيلم است و همين توانايي و تخصص به ما كمك مي كند تا بهتر بتوانيم به نقد معنا در فيلم بپردازيم.
در اين نقد معنا به دنبال كشف 3 چيز هستيم:
1. كشف و درك معناهاي فيلم
2. در صورت موفق بودن فيلم در ارائه صحيح، به دست آوردن عوامل موفقيت در انتقال معنا
3. و در صورت عدم موفقيت در بيان معنا، بحث بر سر عامل يا عوامل ناتواني در بيان معنا
سـوم.
نام اين طرح را گذاشتيم: «سينما، رسانه، پيام». البته همان طور كه گفتيم همه بر اين نكته واقف بوديم كه اگر بخواهيم از نگاه مخاطب فيلمي را ببينيم(دقيقا كاري كه ما قصد انجام دادنش را داريم) بايد به جاي پيام، معنا بگوييم؛ اما با اين مشكل هم مواجه مي شديم كه افرادي معنا در علم ارتباطات را با سينماي معناگرا(!) اشتباه بگيرند و در نتيجه به پيش داوري در مورد كليت برنامه برسند و موضوعات متنوع هر فصل برنامه را مورد توجه قرار ندهند. يعني اين اشتراك لفظي ممكن بود به ديدگاه ها و نوع نگاه به طرح لطمه وارد نمايد. در نتيجه براي رفع اين مشكل گفتيم به جاي معنا فعلا لفظ پيام را استفاده مي كنيم. اما در واقع منظورمان همان معنا در علم ارتباطات است.
چـهارم.
بستر نقد ما سينماي ايران است. سينمايي كه اعتقاد داريم در بيان معنا ضعيف است. سينمايي كه از منظر ساخت و تكنيك در رتبه ي خوبي است اما ايده هاي نو در آن كم شده و به همين نسبت معناهاي تازه و جديد. اما باز هم به سراغ سينماي ايران مي رويم از آنجا كه:
- آرزوي همه ي ما رشد و رونق اين سينما است و اين اتفاق ميسر نمي شود تا اينكه در محافل و مجامع مختلف به نقد و درك عميقي از گذشته و كارنامه ي اين سينما پرداخته و رسيده شود؛
- سينماي جهان به قدر كافي در بوته ي نقد قرار مي گيرد اما سينماي ايران هنوز از جنبه هاي نقد، بكر و تازه است؛
- اگر افق ديد خود را بلند ببينيم مي توانيم با نقد بر سينماي ايران فضاي تازه اي براي تغيير در قسمت هاي مختلف اين سينما باز كنيم و در نهايت اثر گذار باشيم؛
- غالب فيلم هاي سينماي ايران از درون تجربه هاي زندگي در فرهنگ ايراني برآمده اند و ازآنجا كه بين ما و بين زبان آن آثار همخواني وجود دارد نقد و تحليل آثار همخوان با فرهنگ ما ثمربخش است و مي تواند به نتيجه ي عملي منجر شود.
پنجم.
روش كار در اين طرح اينگونه است كه از ميان موضوعاتي كه در سينماي ايران پرتكرار بوده اند و هنوز هم ارزش بيان هم از نظر محتوايي و هم از نظر توانايي جذب مخاطب دارند تعدادي انتخاب كرديم. در هر فصل از برنامه يكي از اين موضوعات به عنوان موضوع برنامه انتخاب مي شود.
در گام بعدي از ميان فيلم هايي كه در آن موضوع ساخته شدند فيلم هايي كه از دو فاكتور موفقيت در فروش و موفقيت در جشنواره ها برخوردار هستند انتخاب شده و از ميان اين فيلم ها يكي در برنامه پخش مي شود. در كنار پخش اين فيلم چند فيلم ديگر هم قبل از برنامه به عنوان فيلم هايي كه در همان موضوع ساخته شدند و لي فرصت نمايششان نيست معرفي مي شوند تا ديده شوند. تا نهايتا در هنگام نقد منتقد بتواند هم به فيلمي كه پخش شده ارجاع دهد و هم به مقايسه اي ميان فيلم هاي ديگر بپردازد.
براي اين دوره چهار موضوع انتخاب كرديم كه در قالب چهار فصل(إن شاء الله) عرضه مي شود:
فصل اول: سينما دين
فصل دوم: سينما خانواده
فصل سوم: سينما كمدي
فصل چهارم: سينما اعتياد
ادامه مطلب
جمعه 24 مهر1388
گنجِ «دو خواهر» قارون!
بسم الله
گـنـجِ «دو خـواهـر» قـارون!

گنج قارون را مدتي پيش ديدم. علتش هم اين بود كه گنج قارون از پيشتازان فيلم فارسي هاي پيش از انقلاب است. دو خواهر را هم به تازگی ديدم. ناخواسته به یاد گنج قارون افتادم. شاید هم این ماجرا به خاطر شباهت های(خواسته یا نا خواسته) دو فیلم به هم است. مثلا در اصفهان بودن ماجرای هردو یا ستاره محوری(فردین و گلزار) آنها و نکاتی ریزی مانندنماهاي باز پل خواجو(شايد هم 33 پل) و آواز ميان فيلم. پس با این تفاصیل نتیجه این می شود که گلزار هم باید به فردین یا همان علی بی غم شبیه باشد. اما مشکل اصلی اینجاست.
مشکل اصلی اینجاست که با اینکه هر دو فیلم از نوع سینما بدنه هستند و یا به قول بعضی از سینما عامه پسند محسوب می شوند نكات اختلافي اساسی بين آنها پيدا مي شود. در گنج قارون سطح زندگي بسيار شبيه به سطح زندگي عموم جامعه است و از اين لحاظ مخاطب مي تواند تصويري كه شبيه به زندگي خودش است ببيند. چيزي كه در «خلف دهه ي هشتاد گنج قارون»(همان دو خواهر) نيست. زندگي اشرافي شخصيت ها چيزي دست نيافتني و رؤيايي براي عموم مخاطبان است. داستان ابلهانه ي فيلم هم چيزي نيست كه با اندكي مسامحه كسي بتواند فكر همذات پنداري هم درباره ي آن بكند. اگر گنج قارون به خاطر فردين و بي پيرايه بودن فيلم محبوب عموم بوده و هست، دوخواهر همه ي مخاطبانش را مديون بازيگرش، گلزار است.
به بیان دیگر قهرمان گنج قارون کسی مثل همه ی افراد جامعه است و شاید این دلیل ماندگاری چهل و چند ساله اش باشد(یعنی نزدیک بودن فیلم به مخاطب). اما قهرمان دو خواهر بیشتر یک تصویر رویایی همراه خود دارد و غیرقابل باورتر از گنج قارون به نظر می رسد.
زماني سينما هم در دوران پيش از انقلاب و هم در دوران پس از انقلاب(به عنوان شروع دوباره ي سينما از نظر محتوا) بازتاب زندگي عموم افراد جامعه بود. اما اين وضعيت اكنون در اكثر فيلم ها و به خصوص فيلم هاي عامه پسند وجود ندارد. به بيان ديگر فيلم هايي كه رسالت خود را راضي نگه داشتن مخاطب عام مي بينند و داراي ويژگي هايي چون داستان ساده و اتفاقي بودن اكثر رويدادها هستند؛ از نظر سطح زندگي فاصله ي زيادي با بينندگان خود دارند.
اما دو خواهر تنها يك تاسف برايم داشت. گلزار. نمي دانم وضعيت فعلي اش چقدر به خاطر رفتارهاي خودش يا عوامل ديگر بوده اما واقعا اميدوارم در بازي هايش تغيير ايجاد گردد. اميدوارم در آينده برايم گلزار يادآور گل يخ، بوتيك و فيلم هاي خوب ديگري باشد تا فيلم هاي واقعا نازلي چون دو خواهر و كلاغ پر.
شنبه 20 تیر1388
قاعده بازي
هوالناظر
يكم
وقتي نميتواني قواعد بازي را تغيير دهي پس خفه شو و بازي كن.
مصطفي مستور، من گنجشك نيستم
اين مدت هم هنگامه اي به پا شده بود...
دوم
هر بار كه خواستم بروم نگذاشت. از بس بهش بد كرده بودم خجالت مي كشيدم. نگاهم كه مي كرد خيلي دوست داشتم ببينيم چه در نگاهش برايم دارد اما... اما واقعا رو و چشم نگاه كردن نداشتم. از بس كه بهش بد كرده بودم. ولي بالاخره با جراتي كه نمي دانم از كجا برايم رسيد سرم را بلند كردم و نگاهش كردم. همان كافي بود تا نگذارد سرم را پايين ببرم. به آرامي در گوشم زمزمه كرد: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ... خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش نيافريده...
سوم
مي گفت: «ذله شدم»؛
مي گفت: «چقد اتاقت شلوغه»؛
مي گفت: «نشنيدي رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون»؛
مي گفت: «مي دونم اتاق ربطي به رنگ و رخساره(!) نداره ولي در كل اتاقت خبر مي دهد از درونت»؛
مي گفت: «درونت هم شلوغه»؛
مي گفت: «از ظاهرت بر مي آد باطنت هم شلوغه»؛
مي گفت: «از كتابايي كه مي خوني مي فهمم فكرت شلوغه»؛
مي گفت: «از فيلمايي كه مي بيني مي فهمم ذهنت شلوغه»؛
مي گفت: «مي فهمم اطرافت شلوغه ولي براي اين شلوغيا بگرد دنبال يه نخ تسبيح»؛
مي گفت: «بگرد دنبال يه چيزي كه همشون رو پشت سر هم به صف كنه، به خطشون كنه»؛
مي گفت: «برو دنبال چيزي كه به اين شلوغيا يه نظم و نسقي بده»؛
گفتم: «چشم».
شنبه 5 اردیبهشت1388
هرآن غافل چره، غافل خوره تير...
بسم الله الرحمن الرحيم
اول: «هر آن غافل چره، غافل خوره تير...»
اولين بار اين مصرع را از صداي محسن نامجو شنيدم و به خاطر طرز خاص(و شايد خيلي خاص!!!) خواندنش، در نوبت اول دقيقا متوجه كلماتش نشدم. اما در دفعات بعدي فهميدم كه مي گويد: «هر آن غافل چره، غافل خوره تير...»
اين مصرع وصف حال ماست. اصلا شايد دليل اينكه وقتي شنيدمش در ذهنم ماندگار شد همذات پنداري اي باشد كه با مصرع احساس كردم. انگار حديث نفس است. انگار كسي هر باز كه مي خوانمش بهم يادآوري مي كند: غافل نچري... و اگر غفلت كني آنچنان از قفايت تير مي خوري كه خودت هم نفهمي...
و ما آنقدر دور و اطرافمان را شلوغ كرده ايم كه همچنان در حال غافل چريدنيم.
دویم:جاي شما خالي نوروز امسال ميهمان بارگاه امام رضا(عليه السلام) بودم. چند سالي هست كه صحن امام خميني حرم امام رضا تبديل به رواق امام خميني شده است. يعني مدتي اين صحن بسته بود و در دو، سه سال اخير صحن امام تبديل به رواق امام شد. قديم تر ها(در اينجا قديم تر يعني وقتي صحن جامع رضوي متولد نشده بود!) وقتي قرار بود آیت الله خامنه ای در حرم امام رضا صحبت كنند در صحن امام خميني صحبت مي كردند. اما هنوز مقدار كمي از صحن كه الان حياط شده است باقي مانده است. يعني اگر از سمت چپ مزار شيخ بهايي حركت كنيد و قصد خروج داشته باشيد به اين حياط مي رسيد.
حالا اينهمه گفتم تا اينجا برسم كه سر در اين حياط كوچك كه روزگاري در ورودي صحن امام خميني بود كتيبه اي كاشي كاري شده است كه ديدن آن خالي از لطف نيست:

در روزگار پيروزي بزرگ انقلاب اسلامي اين صحن به نام مبارك رهبر بزرگ حضرت امام خميني مزين گرديد به اميد تحقق آرمانهاي انساني در عهد سازندگي انقلابي .(متن بالای در را ببینید)
به گمانم بتوانيم ببينيم آرمانهاي انساني در عهد سازندگي چقدر محقق شد؟ و آيا آنقدر بود كه
وعده اش را در حرم امام رضا به ملّت بدهند؟ الله اعلم
يا علي
التماس دعا
پنجشنبه 23 آبان1387
ابن سينا «رادو» داشت يا عطار؟ درسته مرحوم فردوسي!
بــــــــــسم الله
توضيح در مورد همايش پسنديده ي «چهره هاي ماندگار» پس از هفت سال ظاهرا كاري عبث به نظر مي آيد. برنامه اي كه نبود آن واقعا حس ميشد. معرفي و تقدير از ستارگان واقعي عرصه ي خرد و علم. كساني كه عمري را در راه اعتلا و سرافرازي ايران اسلامي صرف كردند. يك جنبه ي اين همايش تقدير از اين چهره هاست اما به نظر مي رسد وجه مهم ديگر اين همايش شناساندن اين چهره ها به ماست. تا بدانيم و بشناسيم، تلاشها و زحمات جويندگان دانش را در ثرياي علم.
معمولا در اين برنامه ها ارگاني، قبول پشتيباني مالي اين چنين مراسم هايي را مي كند يا شركتي تجاري در قبال تبليغ و نشان دادن برند خود هزينه هاي اغلب سنگين اين مراسم ها را تقبل مي كند. در حالت آخر گرچه مراسم استقلال خويش را از دست مي دهد اما هزينه ها هم از دوش برگزاركنندگان برداشته مي شود.
هفتمين دوره چهره هاي ماندگار متفاوت از دوره هاي قبل بود. نه از حيث 18 نفره بودن چهره ها و نه از حيث افراد برگزيده. اين دوره پشتيبان مالي شركت «رادو» از كشور سويس بود. گمان مي برم روشني اينكه رادو توليد ايران نيست براي ديگران-بخوانيد مسولان سازمان صدا و سيما- مشخص باشد. گمانم روشني احمقانه بودن اينكه بر پيشاني آنانكه ماندگاران ايرانند مهر شركتي بيگانه را به زبان انگليسي(و حالا فارسي) بزنيم بر همه نمايان است. گمانم مسؤولين مي دانند با داشتن اين همه شركت توليدي ايراني گدايي از شركتي بيگانه براي كمك به مراسمي به اين اهميت و نام بردن از اين شركت مثل اين است كه در آن جمع به همه ي نخبگان علمي و فناوري بخنديم كه «بابا شركت ايراني نداريم، خارجي رو بچسب». گمانم مسؤولان سازمان عريض(و فقط عريض) صدا و سيما مي دانند و مي فهمنند كه اگر از شركت هاي چي توز، مينو، مزمز، سانديس و ... براي پشتيباني اين مراسم دعوت مي كردند بهتر از اين بود كه گدايي رادو را بكنند. گمانم مديران ارشد سازمان عريض و طويل(و فقط عريض و طويل) صدا و سيما مي دانند كه اگر همايش را برگزار نمي كردند به از اين بود كه در وانفساي دزديدن شخصيتهاي علمي و ادبي از ايران، كمك گرفتن از شركتي خارجي و استفاده از نشان انگليسي آن شركت همان قدر مسخره و خنده دار است كه تركيه و تاجيكستان ادعاي ترك و تاجيك بودن مولوي و رودكي را دارند. گمانم صدا و سيمايي ها مي دانند كه شركتهاي معروف و مهمي هم از صنايع خوردو سازي، صنايع نانو، برخي مراكز تحقيقاتي، صنايع پوشاك، صنايع دريايي، بانك ها و ...... كه ويژگي همگيشان ايراني بودن است هم مي توانند پشتيبان مالي قرار گيرند.
اما در عمل مي بينيم كه مسؤولين سازمان صدا و سيما يا همچنين مسائلي را نمي دانند و يا اين مباحث را نمي فهمند. اگر نمي دانند كه بايد پاسخگوي اين بي مسووليتي و عدم تصميم گيري درست باشند و اگر نمي فهمند كه بدا به حالشان.
نكته ي جالب و خنده دار(كه احتمالا مسوولين مثل هميشه نفهميدند يا يه عبارتي خواب بودند) اينجاست كه در تبليغ هاي خياباني اين مراسم تصاوير ابن سينا، عطار و فردوسي در كنار نام رادو قرار گرفته بود. آخر نفهميديم ابن سينا «رادو» داشت يا عطار يا مرحوم فردوسي؟ شايد هم داشتند؟!


سه شنبه 16 مهر1387
نسل بي چالش
نسل بي چالش*
-گفته اند و شنيده ايم كه نسل اولي ها انقلاب كردند و در كوران بحرانهاي مبارزه پخته شدند.
-گفته اند و شنيده ايم كه نسل دومي ها جنگيدند و براي حفظ و تثبيت اين انقلاب جهاد كردند و كوشيدند و در اين كوره عيار مرديشان را بالا بردند.
-گفته اند و شنيده ايم كه نسل سومي ها كنكور دادند و درس خواندند و درس خواندند و درس...
گمان كنم كه اثبات اينكه درس خواندن و علم بالكل از همه چيز مهمتر است ضرورتي ندارد اما اين ميان سوالي پيدا مي شود؛ اگر قرار باشد ثمره ي انقلاب براي نسل هاي نخستين بازنشستگي باشد، پس احتمالا تا چند سال ديگر در نظام مديريت كل دچار مشكل مي شويم. از آن جهت كه براي نسل سوم(وارثان انقلاب) نه كوره و كوراني بوده كه عيار مردييش را بالا برد و نه نواي شيپوري شنيده تا استواري و پايدارييش را بسنجد. خانواده هاي اين نسل هم عموما به جهت آنكه خود رنج كشيده بودند در پي فراهم آوردن آرامشي نسبي براي اين نسل مظلوم بودند. قسمت دردناك ماجرا آنجاست كه تا به حال نقش نسل سوم در عالم سياست و مديريت كل(كه تقريبا حضور جدي اين نسل است) در حد پادويي سياسي(در هر دو جناح) –كمابيش- مانده است و سر اين نسل سرنوشت ساز كه مسؤول دوران بعد مديريتي است فعلا بي كلاه مانده.
گمانم نگراني ام را تا به حال توانسته ام منتقل كنم اما روي سخن نه به مسؤولان كه با خودمان است. در واقع بهتر است حديث نفس كنيم. چون اگر بحث از حديث نفس بيرون رود و به گستره ي مديريتي كلان برسد در حد بخشنامه ها و دوره هاي مديريت بحران براي جوانان مي رسد كه احتمالا در آنها بحران مي سازند تا هنرجويان پخته شوند! اما ما چه كنيم؟ شايد وظيفه ي ما اين باشد كه به دنبال مواقعي باشيم كه بتوانيم مسؤوليت قبول كنيم. و يا سعيمان ورود به شرايطي است كه نمونه ي كوچكي از شرايط تصميم گيري و تصميم سازي باشد. البته با رعايت معادله ي توان و حجم كار. يك نمونه ي بارز اين مساله هم اردوي جهادي است. پس از گذراندن اردوهاي متعدد جهادي و در جريان اجرايي آنها بودن اين احساس در من قوت گرفته كه شرايط اردوهاي جهادي مي تواند بستر رشد توانهاي هدايت و رهبري در شرايط سخت را فراهم آورد. دور بودن از محيط مانوس زندگي، نا آشنايي با محيط كار، شرايط سخت عمومي اردوها، زمان زياد اردو كه باعث كم شدن انرژي گروه مي شود، انجام دادن كارهاي سخت و بالاتر از توان بدني و ... همه از نتايج، بركات و ثمرات اردوهاي جهادي هستند كه بايد از طرف ما-نسل سومي هاي دور از چالش- جدي گرفته شود.
*ایده ی اولیه ی متن از برادر بزرگتر و دوست بزرگوارم علی الفت پور




