تبليغاتX
پارس نوشت

شنبه 20 تیر1388

قاعده بازي

هوالناظر

يكم

وقتي نمي­تواني قواعد بازي را تغيير دهي پس خفه شو و بازي كن.

مصطفي مستور، من گنجشك نيستم

اين مدت هم هنگامه اي به پا شده بود...

 

دوم

هر بار كه خواستم بروم نگذاشت. از بس بهش بد كرده بودم خجالت مي كشيدم. نگاهم كه مي كرد خيلي دوست داشتم ببينيم چه در نگاهش برايم دارد اما... اما واقعا رو و چشم نگاه كردن نداشتم. از بس كه بهش بد كرده بودم. ولي بالاخره با جراتي كه نمي دانم از كجا برايم رسيد سرم را بلند كردم و نگاهش كردم. همان كافي بود تا نگذارد سرم را پايين ببرم. به آرامي در گوشم زمزمه كرد: مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ... خداوند براى هيچ كس دو دل در درونش نيافريده‏...

 

سوم

مي گفت: «ذله شدم»؛

مي گفت: «چقد اتاقت شلوغه»؛

مي گفت: «نشنيدي رنگ رخساره خبر مي دهد از سر درون»؛

مي گفت: «مي دونم اتاق ربطي به رنگ و رخساره(!) نداره ولي در كل اتاقت خبر مي دهد از درونت»؛

مي گفت: «درونت هم شلوغه»؛

مي گفت: «از ظاهرت بر مي آد باطنت هم شلوغه»؛

مي گفت: «از كتابايي كه مي خوني مي فهمم فكرت شلوغه»؛

مي گفت: «از فيلمايي كه مي بيني مي فهمم ذهنت شلوغه»؛

مي گفت: «مي فهمم اطرافت شلوغه ولي براي اين شلوغيا بگرد دنبال يه نخ تسبيح»؛

مي گفت: «بگرد دنبال يه چيزي كه همشون رو پشت سر هم به صف كنه، به خطشون كنه»؛

مي گفت: «برو دنبال چيزي كه به اين شلوغيا يه نظم و نسقي بده»؛

گفتم: «چشم».

نوشته شده توسط مهدی انصاري در 0:17 |  لینک ثابت   • 
 

Powered By