پنجشنبه 9 خرداد1387
شروع خط
بسم الله الرحمن الرحيم
-و ضربه خورد از زمين
نه از زمين كه از زمان
نه از زمان نكن خطا
زمانه زد
رفيق اين دلم زمين
گمان كنم شكست روح و تكه تكه شد دلش
و شايدم شكست يك دل و
جدا جدا بشد تمام روح او
به او نَبُد توان ايستادني
نه ايستادني كه سر بلند كردني
ولي نشست و يك نظر
نه يك نظر كه يك نگاه
فكند بر خودش به آه.
خيال كرد مرده است.
خيال كرد تمام كرده است.
خيال كرد زمانه بر زمين نشانده اش
-خيال مي كني چه گشته است. . .
خيال مي كني زمانه بر زمين زدت؟
قبول
به خاك سرد نشانده ات
قبول
ولي رفيق خسته ام
جدا جدا نشسته ام
هنوز اميد در دلت
نمرده است، قبول؟
دلت شكسته است
قبول
ولي «بند زدن» كه از زمانه رخت بر نبسته است
-گمان كنم توان ايستادني نمانده است.
-مگر زخاطرت برفته هم بلند گشتني؟
-به نقطه ي نهايي ام رسيده ام
-قبول پس، به نقطه ي نهايي خطت رسيده اي؟
همان بكن شروع خط تازه اي. . .
چهارشنبه-۸/۳/۸۷

