پنجشنبه 20 دی1386
ما خیلی عجیبیم (یک خود شناسی یا خود انتقادی؟)
ما خیلی عجیبیم. خدای ناکرده فکر نکنید عجیب شدیم ها؛ نه از همان ابتدا عجیب بودیم. یعنی از آن زمان که پدر بزرگ جانمان( سوء تفاهم نشود نامشان «جان» نبود «آدم» بود) از خط تولید با سلام و صلوات فرشتگان خارج شدند اتفاق عجیبی افتاد. حضرت حق آدم را خلیفه ی خویش در زمین معرفی کردند و فریاد فرشتگان بلند شد که ای خدا !!! ما(یعنی فرشتگان) که این همه تسبیح و حمدتان را می گوییم بمانیم و این آدم(یعنی ما) با این که این همه فساد و نافرمانی می کند خلیفه ی شما شود؟ و اینجا اولین اتفاق عجیب رخ داد.
و از همین جا بود که ما(یعنی بروبچه های آدم) عجیب شدیم. و بعدها حتی عجیب تر و رمزآلود تر هم شدیم.
القصه که از عجایب ما(یعنی بروبچه های آدم) این است که پس از تولد عجیب و بزرگ شدن عجیب تر و یادگرفتن چیزهای عجیب کارهایی کردیم که عالم را در تعجب گذاشتیم. از جمله این که بنده و شما(یعنی آدم زاده ها) هر چه بزرگ تر که می شویم و از بحران های سخت و جان کن جوانی و روحی روانی که در طبقه بندی روان شناسی برای سنین جوانی اول(از 12 تا 20) و جوانی دوم(از 20 تا 30) آورده اند رد می شویم کارهایی می کنیم و خواسته هایی داریم. كه البته این خواسته ها راههای درمان بحران های روحی است و قطعا باید برآورده شود.
و نکته ی عجیب اینجاست که به اسم این بحران ها و سختی های رشد کارهایی عجیبی می کنیم و دمار از روزگار عده ای در می آوریم.
آن عده هم چندان دور نیستند. همین اطراف به قاعده ی چند قدم ما نشستند. پدر و مادری که به قولی سر این بحرانها پدر و مادرشان را درآوردیم. پدر و مادری که به اسم این سختی ها و خواستنی های بدخواسته از بحرانهای بدتری گذراندیمشان.تازه آنها هم که امیدشان به جوانی بوده که کودکی را گذرانده و بزرگ شده و بزرگش کردند تا لبخندش را ببینند و ستونی باشد برای دستهایی. اما جوان بحرانی است و حال و حوصله ی لبخند و ستون را ندارد. لبخندش برای رفقایش است و دلبری که ازو دلبری کند و نهایت ازدواج کنند و ستون زندگی او باشد.
و حسرت این لبخند همچنان بر دل آنها می ماند.
کمی در مورد این حدیث بیاندیشیم : «نگاه محبت آمیز فرزند به چهره ی پدر و مادر عبادت است».

سه شنبه 18 دی1386
سقوط به خلأ
بسم الله
نماي اول:
شرمنده از اينكه مدتي ننوشتم. شايد به شن رسيده بودم و در پي يافتن حياتي دوباره.
و خرسند از اين كه پارس نوشت يك ساله شد.
نماي دوم:
طپش دقايق و ثانيه ها سريعتر و سنگين تر شده است. انگار داريم به قله ي تاريخ مي رسيم و نهايت به دره اي دهشتناك سقوط مي كنيم.
انگار محرم نزديك شده. . .
نماي سوم:
هوا سرد بود. واقعا سرد. فكر كنم سرما آنقدر قدرت داشت كه سرها را در يقه فرو برد و دستها تا حد توان در جيب. تازه برف هم نمي گذاشت سري حتي براي مدت كوتاهي از جبين كسي بيرون آيد.
اما متاسفانه كبوتر يقه اي نداشت كه سرش را در آن فرو ببرد. چه مي دانم شايد بالهايش هم سرد شده بود. انگار سرما آنقدر چيره بود كه توان پرواز از او بگيرد.
نمي دانم؛ فقط اميدوار بودم تا صبح آنجا نمانده باشد . . .
.jpg)

