جمعه 20 مهر1386
رمضان عهد کردم به سبو لب نزنم...(3)
بسم الله الرحمن الرحیم
انگار صدایی می آید. سر بلند می کنی. همه ی دقت و توجهت را معطوف به آن می کنی. انگار می شنوی. اینبار قوی تر؛ وقت تمام است؛ برگه ها بالا.
اما تو... اما تو که چیزی ننوشتی. حتی شاید چیزی هم از خودت کم کرده باشی.
و می شنوی که می گویند:
نه؛ دیگر وقت نوشتن نیست. وقت خواندن است. پس بگو: «ای خدایی که عظمت و بزرگی آن توست...»
***
این ماه که دشمن ما در غل و زنجیر بود تازه فهمیدیم که دشمن ما بیرونی نیست. تازه دریافتیم که شیطان برای ما حتی وقت هم اسراف نمی کند. حتی نخ هم صرف نمی کند. بلکه ما از دنباله روندگانش هستیم که با حرکتش به هر سو می رویم.
شاید این ماه فرصتی بود برای شناخت شیطان درون.
گر چه بعضی(مثل من) باختند و در برگه شان چیزی ننوشتند. اما حداقل فهمیدند که خدا ما نمی توانیم. مدد از توست و کشیدن ما به راه حق هم از تو. ما صفریم و تو در کنار ما هستی. در کنارمان هستی تا چیزی شویم...
بـه ایـن راه امیـد پـیچ در پـیچ
مرا لطف تو می باید دگر هیچ
قسم به حضرتش هر چه اینجا و در دیگر مطالب است در وحله ی اول منظور به خودم بود نه خوبانی مثل شما که در درگاهش آبرو دارید.
ملتمس دعا
یا علی
جمعه 13 مهر1386
رمضان عهد کردم به سبو لب نزنم...(2)
...از عزيزي شنيدم که مي گفت: «رمضان مثل مانور مي مونه که از دشمن خبری نیست؛ ولي آدما توش جنگيدن با دشمن رو تمرين مي کنند. »
و در این مانور است که می توان نفوذی های دشمن را یافت. تازه درک می کنیم که چه شیاطینی هستیم و تا به حال در محضر جناب شیطان شاگردی کردیم. چرا؟ چون آنها که در غل و زنجیرند ولی زشتی های ما همچنان هست و به قوت خودش باقی مانده.
و چه خسرانی برای آن کسی است که در این مانور مجروح شود و چه خسران عظیم تری که ببازد چه این که این بار از خودش باخته.
اگر با این دید به رمضان بنگریم چه خنده دار می شود کارها و لحظه شماری های ما برای پایان رمضان. مثل سربازی می شویم که بدون آموزش راهی ناکجاآبادی کردیش که از زمین و هوا ... نه از هر جا و هر مکان و هر لحظه گدازه بر سر و رویش می بارد و او در همان گام نخست می ماند.
فکر کنم 6 یا 7 روز مانده باشد.
این بار نه برای این می گویم که چند روز مانده؛ به حال خویش می نالم که 23 روز غفلت کردم و فقط 7 روز وقت دارم...

