جمعه 19 مرداد1386
از پيشگاه خدا؛ به پيش خدا
هو الباقي
الف
هواپيماي سفيد سعودي در آسمان تيره ي تهران بود. خلبان به مسافران خبر ورود به تهران و فرود چند دقيقه ي ديگر را داد. تكاپويي بين حجاج كنوني و مسافران اسبق افتاد. هرچه باشد جماعتي كه زير پايشان در زمينند «حاجي» نيستند.
الف ديگر
به احتمال زياد تنها جاي اين شهر كه حرفي در مورد سهميه بندي و كارت سوخت و قيمت فلان چيز و حرف اقدس خانم و مصاحبه خبري آقاي ... و نقل و انتقالات فصل استقلال زده نمي شود اينجاست. اينجا پس زمينه ي هر صدايي، صداي گريه و ضجه ي دلسوخته اي است. حالا اين دلسوخته يا مادر است، يا همسر، يا فرزند و يا هر كس ديگر. مهم اين است كه همه در حال خويشند.
ب
اينجا كه ترمينال باشد بحث هاي ديگري است. هرچه در «الف ديگر» بحث نمي شده اينجا به وفور ديده مي شود بعلاوه ي بحث داغ وضعيت عربستان. و فرقي بين موضوع بحث هاي عربستان نيست. مي تواند از اقتصاد و سياست و باخت به عراق باشد تا قيمت ثابت نوشابه هاي 1 دلاري كوكا و پپسي و تا سخت گيري وهّابي هاي سعودي به شيعيان و زائران بقيع.
ب ديگر
هر چند دقيقه يكبار گوشه اي از اينجا منفجر مي شود. يعني ميبيني كه گوشه اي صداي ضجه و ناله آرام است و به ناگاه آنجا... . خاصيت اينجا اين است كه هر ساعت چند بار صداي ناله و فغان از گوشه ايش به آسمان برود. و قتي از درِ به ياد ماندني اينجا جنازه اي سفيد پوش روي دست ها بيرون مي آيد جماعتي سمتش مي روند، خودشان را به رويش مي اندازند و گريه كنان در آغوشش مي گيرند و مهم نيست كه كجاي «عزيز» را در آغوش مي گيري و مي بوسي ؛ بلكه اين مهم است كه تا آخرين لحظه با او بودي حتي پاها.
جيم
صداي نزديك شدن هواپيما به زمين مي آيد و تقريبا ميتوان صداي ترمز صوت دار آن را هم شنيد. تايمر ورود آقا و خانم.... نه ببخشيد «حاج آقا» و «حاجيه خانم» از الان زده مي شود. بحث از اينجا عوض مي شود. حال صحبت مقدار زمان تحويل بار، خروج حاجي، گمركي، اجناس وارداتي و بحث شيرين سوغاتي است. گوشه اي هم مي گويند: «كاشكي زياد بياره كه روي ... كم بشه»
جيم ديگر
جمع كردن اين جماعت كه كه دور «عزيز» حلقه زدند واقعا سخت است. حتي براي امر مهمي چون نماز ميت. و اين ميان «بزرگان» اگر بتوانند حال خودشان را جمع كنند مي توانند ديگران را جمع كنند. براي سخت ترين نماز؛ نماز ميت.
دال
اينجا هم انفجار رخ مي دهد. اما انفجار سلام عليك و ورود «حاجي» و همه ي انفجارها در عرض نيم ساعت جمع مي شود و مي رود تا پرواز بعدي. حاجي وارد مي شود و جماعتي به دورش حلقه زنان سلام و عليك مي كنند. اينجا بوسه بر روي منور حاجي است و گاهي جبين. براي حاجي گل مي آورند و بعضي كه احساس مي كنند حاجي در المپياد خدا اول شده برايش حلقه ي گل مي آورند و بر گردن حاجي مي اندازند.
دال ديگر
نماز كه تمام مي شود به سرعت صف شكسته شده و حلقه به دور «عزيز» دوباره بسته مي شود. حال كار «بزرگان» سخت تر است. چون مي خواهند بدن عزيز را به دل زمين بسپارند. آنجا كه كسي نبيند تا سالها بماند و تجزيه شود و سرانجام خاطره اش هم از يادها برود. اين خاصيت خاك است. به هر حال بزرگ بايد همه و عزيز را بلند كند. جماعت لا إله إلا الله گويان بر روي دست عزيز را مي برند. به آنجا كه جايگاه ابدي اش خوانند.
ه
جماعت صلوات گويان به همراه «حاجي» مي روند. اين ميان مركز وحدت حاجي است و همه به دورش حركت مي كنند. «گوشه اي» كه در جيم گفتيم هم بحثش تعداد ساك هاي حاجي است. چه ميتوان كرد؛ بالاخره انسانيم و چشممان به آورده ها.
ه ديگر
قبر تقريبا آماده شده. تقريبا به اين خاطر گفتم كه با آمدن «عزيز» كامل مي شود. وگرنه كه تا الان چاله ي مستطيل شكلي بيش نبوده. تلقين خوان آماده ايستاده. مداح سر قبر هم كاغذي كه در آن اسم خود عزيز به همراه اسم همسر، فرزندان و يا پدر مادرش و بيوگرافي كوچكي از فعاليت هاي مهم و بشردوستانه ي عزيز در آن نوشته شده در دست دارد. و جماعت جنازه را مي آورند. و دوباره به كار خطیری مي نشينند؛ وداع آخر
واو
«حاجي» بالاخره با سلام و صلوات به بيت گراميش مي رسد. «زبان بسته» هم آماده ي ذبح كاسه آبي مي خورد و «آق قصاب» محل چاقو را تيز مي كند و جلوي پاي حاجي زمين مي زند. جماعت صلوات مي فرستند. شما نمي خواهيد همراهيشان كنيد؟
واو ديگر
«بزرگان» باز كار سختي در پيش دارند. سپردن «عزيز» به تلقين خوان. به هر زحمتي كه بود عزيز را در قبر گذاشته و سر كفن را باز مي كنند. تربت ابا عبد الله بر زبان و نگين عقيق در دهان عزيز مي گذارند. اينجا علاوه بر صداي گريه و زاري اين نوا هم شنيده مي شود: إسمع إفهم، عبد الله ابن عبد الله...
زال
«حاجي» بر صدر مجلس نشسته و از فتوحات مكيه مي گويد (فكر نكني كتاب ابن عربي. منظور همان المپياد خداست). جماعت هم سخت توجه مي كنند. حاجي هم از وضع مملكت در مدتي كه نبوده مي پرسد و جماعت مي گويند: هيچ اتفاقي نيفتاده، مثل گذشته.
زال ديگر
سنگ هاي لحد را روي «عزيز» مي گذارند و خاك آرام آرام روي عزيز ريخته مي شود. مثل ساعت شني كه رفتن عمر زمان را نشان مي دهد؛ اينجا هر بيل خاك از عمر ديدار مي كاهد.
ح
بيرون خانه ي «حاجي» مملو از پارچه هاي تبريك به مناسبت ورود پر افتخار ايشان به ميهن و خوش آمد گويي به مناسبت ورود با خاك بازارهاي عربستان و ... است. اما درون وقتي همه رفتند و جمع خودي شد بحث شيرين آورده هاست.
ح ديگر
جماعت در راه بازگشت خاطرات خود و «عزيز» را مرور مي كنند و ناراحت از اين كه در آنجا به او ناروا كرده اند و يا سخن بدي گفته اند. در منزل عزيز سكوتي غمبار حكمفرماست. كسي ناي سخن گفتن از چيزي غير از عزيز را ندارد. آواي آرامي هم به گوش مي رسد: إذا الشمس كورت و إذا النجوم انكدرت ...
ط
چند روز بعد «حاجي» كه حاجي بودن را با عرقچين سفيد بافت چين كه از مكه خريده نشان مي دهد به سر كار و زندگي بر مي گردد و باز جماعتي سر آورده ها مي مانند. انگار انسان با آورده ها زنده است.
ط ديگر
چند روز بعد هم در اينجا مراسم ختم و شب هفت است. كم كم سخن داشته ها و گذاشته ها هم به ميان مي آيد.
ي
«حاجي» به زندگي طبيعي (بدون عرقچين) باز مي گردد و از حجش جز نام حاجي و عكس ها و سوغاتي هايي كه آورده نمي ماند.
ي ديگر
نزديكان «عزيز» اگر خوب باشند كه بدون بحث و نارو زدن و حق كسي را خوردن مانده ها را تقسيم مي كنند و الا اگر مقدار كمي خرده شيشه حتي با دز پايين هم داشته باشند دعواي اصلي بر مانده ها پيش مي آيد. به نظر مي رسد كسي در فكر بُرده هاي عزيز نيست.
كاف و كاف ديگر
سرگذشت ما كمابيش همي گونه است. تا در دنياييم بر داشته ها و آورده ها و تا از اين دنيا (بعد از دو سه هزار سال ان شاء الله !) مي رويم همه بر داشته هاي ما و ما سرگردان داشته ها و برده هاي خويش.
چه كنيم انسانيم ديگر...
جمعه 5 مرداد1386
یه نيگا به اطراف بد نیست
بسم الله
گويند آگهي براي اعلام مراجع رفع نيازهاي مردم به كار مي رود؛
گويند آگهي براي معرفي كالا و خدمات مورد نياز و يا سودمند به كار مي رود؛
شنيديم كه دنيا در مسير پيشرفت است؛
شنيديم كه از قافله خيلي عقبيم؛
شنيديم كه بايد حركت كنيم؛
اما آيا تا به حال ديديم كه براي پيشرفت چه حركتي كرديم؟
آيا قصد پيشرفت كرديم يا قصد شباهت به پيشرفتگان را كرديم؟
قصد اطاله ي كلام ندارم ولي نكته ي اساسي اين است كه ببينيم براي متمدن شدن آيا به تركستان نمي تازيم؟
و آيا مسائل اين گونه به معناي «فيگور تمدن گرفتن» نيست؟
و "اقبال" چه خوب سرود:
علم و فن را اي جوان شوخ و شنگ
عـقـل مـي بـايـد نـه مـلـبـوس فرنگ
*در مورد منطقه ي اين آگهي چيزي نمي دانم ولي چاپخانه ي آن نياوران بود.
**خوب شد كلمه ي حركات موزون خلق شد و الا...

