سـلام

این روزها سریال الف صدا و سیما «شوق پرواز» است. سریالی که قرار بود در مورد شهید بابائی و دفاع مقدس باشد. اما به چند دلیل این سریال تا به حال هم نتوانسته سریال خوبی از لحاظ فنی باشد و هم از آن بالاتر نتوانسته تصویر خوبی از یک فرمانده ی دفاع مقدس ارائه دهد. جنس نبرد میان ایران و عراق هم بیشتر جنگ است تا دفاع مقدس. این بحث دلایل متعددی دارد که در ادامه عرض می کنم:
1. شهید بابایی در سریال انسان خوبی است که از پیش از انقلاب فرد خوب و برگزیده ای بوده و گویی از بدو تولد شهید به دنیا آمده. هیچ رشد و تغییری در او نمایش داده نمی شود. قبل فرماندهی و بعد فرماندهی و پیش و پس انقلاب ایشان هیچ تفاوتی با هم ندارد.
2. جنگ در سریال محدود به صحنه های پروازی است که خلبانان نیروی هوایی دارند. فرض کنید این سریال برای کسی که هیچ تصوری از دفاع مقدس ندارد نمایش داده شود. به نظر شما چه درکی از دفاع 8 سالهی ملت ایران پیدا می کند؟
3. شهادت طبق قسمتی که امشب پخش شد مرگ و شوربخشی ای است که امان از مردم برده(در قسمت امشب پیام آور شهادت پیرمردی بیمار و ناتوان بود که بارها اظهار می کرد دیگر خسته شده خبر ببرد(.
4. با اینکه در ایام دفاع مقدس هستیم و اکثر شهدا و انقلابیون شیفته ی امام بودند هیچ حرفی از امام زده نمی شود و حضور امام تنها به تصاویری که در دیوار نقش بسته محدود شده است. حتی شهید بابایی در سخنرانی هایشان هم نه امام را دعا می کنند و نه حرفی از ایشان به میان می آورند که با توجه به فضای آن سالها واقعا امر بعیدی است که اینگونه باشد.
5. تصاویر نبردهای هوایی بیشتر شبیه کلاژ شده تا یک تصویر یک دست و یکپارچه. اکثر تصویرهای عملیاتهای پروازی از جاهای مختلف به هم چسبیده شده اند و حتی در نور و رنگ هم به هم شبیه نیستند چه برسد به حفظ راکوردهای خلبانان و هواپیماها و آسمان.
6. نوع میزانسنها و حرکات دوربین گاهی آنچنان سرگردان و بی هدف می شود که معلوم نمی شود با چه منطقی و در چه هدفی این میزانسن چیده شده. مثلا گاهی که به آپارتمان در زمان معاصر می رسیم دوربین ابتدا چرخی در میان اسباب و اثاثیه می زند و مبلمان را به ما نشان می دهد و بعد سراغ بازیگر می رود.
بنابراین باید این سریال را برگ زرین دیگری در کارنامهی سری دوزیهای صدا و سیما دانست. اما سوال اصلی اینجاست که تا کی قرار است این تجربه ها نتیجهی این چنینی بدهد؟ تا کی باید به کسانی اعتماد کنیم که اعتقاد ندارند؟
برچسبها: شوق پرواز, سهید عباس بابائی, صدا و سیما, سریالهای الف
با سلام
گاهی کسی آنقدر در مورد موضوعی خیالبافی و تخیل می کند که از عظمت خیالی آن ماجرا سخت می ترسد.
مثلا آنقدر از هولناکی موجودی سخن می گوید که همه از ترسش خوفناک می شوند و هر شب کابوس حمله ی آن موجود را می بینند. حال آنکه موجود واقعی ما مارمولکی بیش نبوده و آنها توهم اژدها داشتند.
حکایت برخی دوستان هم از این دست است.
آنقدر در عظمت و شقاوت و قدرت و چه و چه و چه جریان مشائی در دولت حرف بی ربط و با ربط زده اند که حالا شکستن یک لیوان در دولت را هم از اهداف کلان فرقه ی انحرافی بیان می کنند.
نتیجه هم این می شود که اخیرا برادر عزیزی در مورد انحلال تشکلی که سالهاست حق صنفش را خورده تحلیلی ارائه می دهد که بیشتر جک خنده داری است تا تحلیل یک کاندیدای پروپاقرص ریاست جمهوری سالهای گذشته و نماینده مجلس فعلی(احمد توکلی: انحلال خانه سینما اهداف سیاسی دارد/ میخواهنداحمدینژاد را ناجی نشان دهند ).
برچسبها: انحلال خانه سینما, توکلی, جریان انحرافی, مشائی
فيلم در مورد بهروز شکيبا (رضا عطاران) زنداني است که او را ابتداي فيلم در شب با لباس قانون مي بينيم. شبي که بعدا معلوم مي شود از ايام مرخصي اوست. او با لباس پليس دست به اخاذي زده است. او در حين يکي از اخاذي هايش با مردي مست(مسعود با بازي حبيب رضايي) روبه رو مي شود؛ و از اين جا داستان اصلي فيلم آغاز مي شود. مسعود فردي است که از فرط دردمندي خواسته است تا اندکي دردش را فراموش کند؛ بنابراين از هوشياري فرار کرده و حالا که با بهروز مواجه شده است مجبور است حق السکوتي به او بدهد. او غير از پولي که بايد به بهروز بدهد نيازمند مبلغ ديگري هم هست که به صاحب خانه اش بدهد؛ بنابراين سراغ دوستانش مي رود. از اين جا داستان هاي فرعي فيلم اوج مي گيرد و تعدادش بيشتر مي شود. در ادامه داستان با شخصيت هاي مختلفي مانند برزو، پيمان، نسترن، حکيمه و رامين روبه رو مي شويم.
قطعا طرح چنين داستاني که با بازي خوب رضا عطاران و حبيب رضايي همراه مي شود و چاشني هاي متعدد طنز و هجو دارد جذاب و ديدني است. به عبارت ديگر در يک سوم اول فيلم به نظر مي رسد داستان فيلم به خوبي طرح مي شود. يعني تا جايي که با مردي اخاذ آشنا مي شويم و براي اثبات اخاذ بودنش سه مثال مي بينيم. پس از آشنايي او با مسعود، بي پولي مسعود عامل همراهي آن دو مي شود. در نيمه دوم فيلم، همراهي بهروز- پليس اخاذ- و مسعود- مرد مست- را در حالتي مي بينيم که به سراغ دوستان مسعود مي روند تا بلکه آن ها پولي به پليس بدهند و مشکل مسعود را حل کنند. از اين جا فيلم شخصيت هاي تازه اي را معرفي مي کند. شخصيت هايي که هر کدام شان داستان تازه اي دارند و فيلم قسمتي از داستان هر کدام شان را مي گويد (مثل داستان فرعي رابطه پيمان با نسترن و حکيمه). سپس در نيمه نهايي فيلم، شاهد پايان داستان هر کس و پايان بندي خاص در فيلم هستيم.
شروع و طرح داستان و يک سوم ابتدايي فيلم نکته خاصي ندارد. با يک شروع جذاب طرفيم که قسمت عمده جذابيتش را مديون بازي خوب عطاران و طنزهاي مختلف است.
سپس در نيمه دوم فيلم ناظر مطرح شدن داستان هاي فرعي دوستان مسعود هستيم. تعداد داستان ها در اين بخش آن قدر متعدد است که گاهي بر سر داستان اصلي فيلم هم سايه افکنده است. فراموش مي کنيم مسئله ابتدايي فيلم چه بوده است. در واقع با شاخ و برگ هاي اضافي فيلم مواجه هستيم که هيچ کمکي به اصل ماجرا نمي کند و تنها شخصيت هاي تازه را معرفي مي کند. اين مسئله در مورد فيلم نامه جدي است.در واقع فيلم از لحظه شروع در حال معرفي شخصيت است و حتي يک بار هم که کسي را نشان مان نمي دهد و چهره جديدي وارد صحنه نمي کند، تنها به پخش صدا اکتفا مي کند (هما با صداي پانته آ بهرام). بنابراين داستان اوليه با داستان هاي فرعي- عمدتا اضافي- تغذيه مي شود.داستان هايي که تنها فيلم را جذاب مي کند و به نظر نمي رسد کمکي به پيشبرد داستان کند.براي مثال چرا ما بايد در مورد زن سابق پيمان (کارن همايونفر) اطلاعاتي داشته باشيم؟ چرا در فيلم مکرر از رابطه بين رامين (مهران احمدي) و مسعود (حبيب رضايي) حرف زده مي شود؟ اساسا داستان نسترن (باران کوثري) چه سودي به حال داستان دارد؟ رابطه حميد(بابک حميديان) با زن بيوه همسايه اش (ماهايا پطروسيان) چه ارتباطي دارد؟ اين مثال ها نمونه هايي هستند که نشان مي دهند داستان شاخ و برگ اضافي دارد.اين داستان هاي فرعي در واقع براي جذابيت بخشي به فيلم تعبيه شده اند. جذابيتي که تنها فيلم را پرشخصيت کرده و وصله اي بر داستان اصلي فيلم شده است.
به عبارتي ديگر جمعي به هم الصاق مي شوند و در نهايت هم به سرعت و با يک خداحافظي از هم مي پاشند. دوباره مرد مست- يا خالق نام فيلم- و «دزد در لباس قانون» تنها مي شوند.در قسمت دوم با تيپ هاي تازه و داستان هايشان آشنا و سپس وارد قسمت سوم فيلم مي شويم. جايي که بايد تکليف اين داستان مشخص شود و اين جا دومين جايي است که اتفاق بدي براي فيلم نامه مي افتد.
تيپ هايي که همين طور به داستان اضافه شده اند، بدون مشخص شدن تکليف خاصي به ناگهان از هم جدا مي شوند. به عبارت ديگر آن ها بي آن که تکليف خاصي داشته باشند، تنها فضاي فيلم را پر و داستان را رها مي کنند. جالب اين جاست که نتيجه داستان نيز در بود و نبود آن ها هيچ تفاوتي نمي کند. يعني بهروز که خود از بدبخت ترين انسان هاست با افرادي که وضع بدتر از خود او دارند روبه رو مي شود. در نهايت مطمئن مي شود مسعود نمي تواند به او پولي بدهد و او طي اتفاقي پيش بيني نشده، درآمد آن شبش را به مسعود برمي گرداند. اين پايان بندي خيلي ساده تر هم مي توانست باشد. به نظر مي رسد نيازي به اين همه داستان فرعي نداشت.
جداي مسئله داستان هاي فرعي و اضافي فيلم، در قسمت سوم و وقتي داستان از روي دوش بهروز و مسعود برداشته شده و به بقيه مي رسد، فيلم به يکنواختي و سکوني مي رسد که عملا جذابيت خود را از دست مي دهد. مانند يک خودرو که در ابتدا به حداکثر سرعت برسد و ناگهان در جاده اي هموار و طولاني خلاص شود همين طور از سرعتش کم شود تا بايستد. درجواب اين يکنواختي به نظر مي رسد شوخي هايي توسط نويسنده تعبيه شده است تا چند دقيقه يک بار مخاطب خنده اي سر دهد. شوخي هايي که بعضا از طنز خارج شده است و به هجو و هزل طعنه مي زند.از اين بخش که بگذريم جا دارد بپرسيم چرا بايد هم چنين داستان فرعي هايي در کنار داستان اصلي فيلم گذاشته شود؟
ويژگي غالب شخصيت ها در فيلم چيست؟ آيا همه شخصيت هاي معرفي شده دچار حالتي نيستند که از آن به ناکامي نام برده مي شود. حالتي که فرد به خواسته هايش نرسيده و سرخورده شده است، برخي هم در حالتي شديدتر دچار عقده شده اند. يکي عقده هاي شخصيتي دارد، ديگري عقده ديده شدن، ديگري عقده شخصيت و آخرين هم عقده قدرت، قطعا فيلم در پي بيان تحليل جامعه شناسي از وضع امروز ما نيست- و در اين اندازه هم نيست- اما به نظر مي رسد با بيان مسايلي که بار دراماتيک داستان را هم دچار مشکل کرده است، ظاهرا قصد دارد تا حداقل وصفي از وضع امروز ما را نشان بدهد. وصفي که در آن ماييم و ظلمتي که بر زندگي ما چيره شده است، استرسي که قاتل لحظه هاي شاد ما شده، دزدي که در لباس قانون طمع اموال ما را کرده است.ماييم ميان دردها و عقده هاي مان در جامعه اي که حتي دزدش هم مظلوم است و حس ترحم برمي انگيزد. جامعه اي که روشنفکرانش را نابود کرده و همه را درگير مسائل پستي کرده است که به اين راحتي از آن رهايي پيدا نمي کنند.
با وجود اين که «اسب حيوان نجيبي است» از اجزاي خوبي (مثل کارگردان توانا، بازيگران ارزشمند، ميزانسن هاي قابل دفاع) بهره برده است اما در کل اثري نيست که بتوان آن رادر مقايسه با آثار قبلي عبدالرضا کاهاني پيشرفت يا موفقيتي دانست.
چاپ در روزنامه خراسان- صفحه هنر و رسانه
برچسبها: اسب حیوان نجیبی است, عبدالرضا کاهانی

